دشمن در خیال خامِ فتح تهران بود، درهای باریک در غرب کشور به میدان نبردی نابرابر تبدیل شد؛ جایی که رزمندگان تیپ ۱۲ قائم (عج) با ایستادگی، رؤیای «فروغ جاویدان» منافقین را به کابوسی فراموشنشدنی بدل کردند.
پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل:
پنجم مردادماه سال ۱۳۶۷، تنها چند روز پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، یکی از سرنوشتسازترین نبردهای دفاع مقدس رقم خورد؛ عملیاتی به نام «مرصاد» که برای مقابله با تهاجم سنگین و غافلگیرانه سازمان منافقین طراحی شد. این عملیات، واپسین صفحه از کتاب مقاومت ملت ایران در جنگ تحمیلی هشتساله بود؛ صفحهای که با خون بیش از ۷۰۰ شهید از رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب، ارتش جمهوری اسلامی ایران و مردم غیور غرب کشور نگاشته شد.
مرصاد نهفقط یک عملیات نظامی، بلکه جلوهای از وحدت، ایثار و حماسه بود. در آن روزها، فرماندهان سپاه و ارتش در کنار مردم، در تنگهای به نام چهارزبر ایستادند تا رؤیای دشمن برای رسیدن به تهران را در نطفه خفه کنند. آنچه در این گزارش میخوانید، روایتی است از مقاومت جانانه در چهارزبر؛ زمانی که خاکریزها، نهفقط خاک که دژ ایمان شدند و فروغ دروغین دشمن را خاموش کردند.
ایستگاهی برای آزمون ارادههادر گرمای تابستان ۱۳۶۷، تنها چند روز پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران، سازمان مجاهدین خلق با پشتیبانی ارتش بعث عراق، عملیات گستردهای را آغاز کرد. آنها با تحلیل غلطی از شرایط داخلی جمهوری اسلامی، به این نتیجه رسیده بودند که نظام در ضعیفترین وضعیت قرار دارد؛ پس بهترین زمان برای ضربه نهایی فرا رسیده است. در چنین شرایطی، حملهای سهمگین از مرزهای غربی آغاز شد، اما آنچه در تنگه چهارزبر رخ داد، همه معادلات دشمن را به هم ریخت.هدف منافقین رسیدن به تهران بود. عبور از چهارزبر، کلید تحقق این رؤیا. اما نیروهای تیپ ۱۲ قائم (عج) در آن تنگه حیاتی ایستادند؛ نهتنها با سلاح، بلکه با غیرت و ایمان. جنگ تانک و تنسردار مهدی مهدوینژاد، فرمانده تیپ، از لحظات آغازین آن نبرد روایت بسیار خوبی دارد، که براساس این روایت به ماجرا میپردازیم.صبح پنجم مرداد، ستون دشمن بهسرعت به سمت خاکریزها حرکت کرد. فرمانده گردان سیدالشهدا (ع)، حاج عبدالله عرب نجفی، به تماسهای بیسیم پاسخ نمیداد؛ همه نگران بودند. ناگهان صدایش آمد، پرصلابت و استوار: «مگه از روی جنازه من رد شن!»
درگیریها هر لحظه شدیدتر میشد. آر.پی.جی، دوشکا، تانک و انفجار… دشمن سه خودرو را از خاکریز عبور داد، اما نتوانست مقاومت را درهم بشکند. حاج عبدالله با فریاد در جاده میدوید، به نیروها روحیه میداد و فریاد میزد: «از چند تا دختر و پسر سوسول نترسید!» همین فریادها، همان باورها، همان ارادهها بود که بچهها را به پشت خاکریز برگرداند. مقاومت ادامه یافت؛ حتی وقتی تانکر سوخت دشمن منفجر شد و شعلههای آتش خودشان را سوزاند.
خون در برابر توهم قدرتمنافقین دستبردار نبودند. بارها با تانک و تیربار از خاکریز بالا آمدند. هر بار، با نارنجک و تنهای بیسپرت، عقب زده شدند. گردان سیدالشهدا (ع) سی شهید داد، اما خط نشکست. از ارتفاع، از جاده، از روبرو و حتی از پشت، حمله کردند. در یکی از این یورشها، معاون گردان، حسن عزیزیان شهید شد. با این حال، رزمندگان، ارتفاعات را با یاری اطلاعات و پشتیبانی هوایی بازپس گرفتند.گردان امام حسین (ع) هم به میدان آمد و بر یالهای شیرنری مستقر شد. غروب پنجشنبه، درگیریها فروکش کرد. اما این پایان نبود.ضربه نهاییبا اجرای عملیات مرصاد، مسیر دشمن بسته شد. از نیمهشب، حملات پشت به پشت آغاز شد. هواپیماهای عراقی تلاش کردند منافقین را نجات دهند، اما بیفایده بود. در دشت حسنآباد، ستون خودروهای سوخته و اجساد، گویای همه چیز بود. ماشینهای حامل سلاح، دیگر برای دشمن سودی نداشتند. وقتی بچههای ما کامیون پر از آر.پی.جی را دیدند، این سؤال را در دل تکرار کردند: «قرار بود این سلاحها علیه کدام شهر و مردم استفاده شود؟»
سقوط ارتش دروغ و نفاق در این نبرد چهلوچهار ساعته، تیپ ۱۲ قائم (عج) ۵۹ شهید و ۲۲۹ مجروح داد. اما خاکریز را نگه داشت. منافقین نهتنها شکست خوردند، بلکه سازمان رزمشان در هم فرو ریخت. بیسیمها از رمز به فریاد کمک تغییر کردند. از «بزن جلو» رسیدند به «مهمات نداریم!» از «آزادی» رسیدند به «مسعود و مریم ما رو توی آتش فرستادن!»این، فقط روایت یک مقاومت نبود؛ سرنوشت یک توهم بود که در چهارزبر فرو ریخت. اینبار نه تحلیلهای غلط، نه تانکها و نه فریب شعارها، هیچکدام نتوانستند از ایمان و ایستادگی مردم عبور کنند.





